دلم می خواست مثل اون باشم - 3
فامیل ما آدم تحصیلکرده خیلی کم داشت، سه چهار نفر بودن که دانشگاه رفته بودن، اول یا دوم راهنمایی بودم، عروسی دخترعمه ام بود، می گفتن شوهرش مهندسه، یعنی حتما خیلی آدم مهمی بود، تو کل عروسی سعی می کردم نزدیک ترین جای ممکن به داماد بشینم، چشم ازش بر نمی داشتم، لبخند های نرم و نگاه نافذ داشت، دختر عمه ام همش می خندید، بهرحال زن مهندس شده بود، دخترعمه منو بهش معرفی کرد، بچه درس خون و شاگرد اول! دستی رو سرم کشید، بعدا بابا گفت که مهندس برق از دانشگاه شریف خونده، با اینکه آدم تخسی بودم و خونه هر کسی نمی رفتم، همیشه اصرار می کردم ازشون دعوت کنیم بیان خونمون، یا جایی که هستن ما هم باشیم، یه دوره کوتاهی الگوی رفتاریم بود، سعی می کردم نحوه حرف زدننش و رفتارش رو تقلید کنم، خیلی برام محترم بود، دوس داشتم مهندس بشم، من برق دلم نمی خواست، خونه اونا کامپیوتر دیده بودم، بابا رو مجبور کردم برام بخره، شنیده بودم مهندسی کامپیوتر هم وجود داره، دوس داشتم مهندس کامپیوتر بشم، دوس داشتم شریف درس بخونم...