ترم اول دانشگاه نفت بودم، برادر یکی از بچه های خوابگاه سال قبلش فارغ التحصیل شده بود و الان مهندس نفت بود، یه بار اومد به برادرش سر بزنه، از روز قبلش کل اتاق رو تمیز کردیم، وقتی که اومد، ما پنج شیش تا دور تا دورش رو زمین نشستیم، بهش نگاه می کردیم، شرکت نفت فلات قاره کار می کرد، مثل آدم های مهم حرف می زد، اروم و هدفمند! از استادها و درس ها گفت و از بازار کار، صنعت نفت رو واسمون تحلیل کرد، از آینده این شغل گفت و ... یکی از بچه ها نکته های مهم رو می نوشت، سر و پا گوش بودیم، احساس می کردیم خیلی ادم مهمیه...حسودیم میشد بهش!